تبليغاتX
او دوستم ندارد!!

او دوستم ندارد!!

هرگز هيچ غمي در دنيا اينچنين يكجا جمع نمي شود كه در اين سه واژه كوتاه





در زیر باران نشسته بودم ...
 
چشمم را به آسمان دوخته بودم

 
چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم
...
 
انتظار میکشیدم
...
 
انتظار قطره ای عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند
...
 
تا شاید چشمانم عاشق آن قطره شود
...
 
 
باران می بارید ...آسمان می نالید ...ابرها بی قرار بودند
...
 
صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود
...
 
خیس خیس شده بودم ... مث پرنده ای در زیر باران
...
 
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید

 
خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم
...
 
میدانستم قطره هایی که از آسمان میریزد اشکهای آسمان است
...
 
اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود
...
 
در رویاهایم پرواز کردم
...
 
در اوج آسمانها
...
 
در میان ابرها
...
 
در میان قطره ها
...
 
چطور میشود از میان این همه قطره باران ؟

 
قطره عاشق را پیدا کرد ؟
!
 
قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا میرفت ؟
!
 
یا به رودخانه ؟

 
یا به کویر میرفت و به زمین فرو میرفت

 
یا بر روی گل می نشست ؟
!
 
من به  دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند
...
 
نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود
...
 
و یا اینکه ناپدید شود
!
 
من قطره عاشق را میخواستم که یکرنگ باشد

 
همان رنگ باران عشق من
...
 
نگاهم به باران بود

 
در دلم چه غوغایی بود
! ...
 
انتظار به سر رسید

 
قطره عاشق به چشمانم نرسید
! ...
 
باران کم کم داشت رد خود را گم میکرد
...
 
و آسمان داشت آرام میگرفت
!!
 
دلم نمیخواست آسمان آرام بگیرد اما
...!
 
من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم
...
 
آنقدر انتظار کشیدم تا
...
 
قطره آخر باران را از آن بالاها میدیدم
...
 
قطره ای که آرزو داشتم به چشمانم بنشیند
...
 
آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود
...
 
قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد
...
 
نگاهم همچنان به آن قطره بود
...
 
طوفان سعی داشت قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند
...
 
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید
...!
 
از طوفان گذشت و به چشمانم نشست
...
 
چه لحظه قشنگی
...
 
در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین میریخت

 
چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد
...
 
اشکهایم با آن قطره یکی شده بود
...
 
احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته
...
 
به قطره وابسته شدم
...
 
آن قطره پاک پاک بود

 
چون از آسمان آمده بود
...
 
همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد
...
 
......
 
 
چقدر به رویایی که دیدم  شبیه بود
!




 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:32 توسط يه محكوم به تنهايي |


سلام.دوباره عين ديوونه ها اومدم اينترنت تا ناگفته هامو بگم و برم.ميدوني؟من فكر ميكنم هر آدمي هر


چقدر از ناگفته هاش بگه بازم حرفايي باقي ميمونه كه تو بهشون بگي:ناگفته

.دوستاي خوبم من يه متني رو در روز 21/2/87 نوشتم كه دوس دارم نظر شمارو در موردش بدونم.اين متنو وقتي كه

خيلي دلم گرفته بود نوشتم:

  آدمها چه زود تغيير ميكنن.گاهي با ترس از تنهايي فرار ميكني و گاهي فكر ميكني بهش

نياز داري مثل من كه الان در اتاقم رو بستم و آروم و بي هدف مينويسم.به سكوت نياز

دارم.سكوت محض...اما صداي تيك تاك ساعت مثل صداي كشيدن ناخون روي تخته سياه

كلاس اذيتم ميكنه و صداي كليك كليكم كه هرچي سعي ميكنم نشنومش نميشه.الان كه

دارم مينوسم پر از غمم و حتي نميدونم چرا؟انگار نه انگار كه تا همين دو سه ساعت

پيش داشتم با دوستام مدرسه رو سرم خراب ميكردم!

 

نميدونم چطور ميتونم خودمو آروم كنم؟اگه يه پرنده بودم شايد ميشد آروم شم...اونوقت

پر ميكشيدم به آسمون و خودمو توي تاريكي شب گم ميكردم...اولين و بزرگترين آرزوم

اينه كه يه بار برم اونجا چون ميگن اهل آسمون از اهل زمين مهربون ترن...اينو همه

ميدونن شايد واسه همينه كه همه تو آسمون به دنبال خدا ميگردن.دوس دارم اولين

پرنده ي مُرده اي باشم كه تا بي نهايت براي پيدا كردن خدا پرواز ميكنه!


آرزوي بعدي و بزرگم اينه كه از خدا بپرسم چرا به اين زودي مُردم؟


.


...


حالا من فقط دو تا آرزو دارم...كي ميدونه چقدر با آرامش فاصله دارم؟



 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 9:57 توسط يه محكوم به تنهايي |


سلام سولماز عزيزم،مهساي فراموشكار و عزيزم و مژگان عزيزم.نميدونم از كجا شروع


كنم.نميدونم اول از كي شروع كنم و حرفامو بهش بگم.اول به مهسا ميگم كه از مژگان جون

و سولماز جونم كوچيكتره و دلش كوچيكتره و تحمل نداره.

مهسا تورو خدا اذيتم نكن.من طاقت ندارم.من اشتباه فكر ميكردم كه با رفتن عموپورنگ از

دلم غم و غصه هام به پايان ميرسه.ميدوني؟خيلي احساس تنهايي ميكنم.وقتي عمورو دوس

داشتم اون هميشه تو فكرم بود.انقدر فكرش با روحم آميخته شده بود كه احساس ميكردم

هرجا من هستم اون هم هست.اما الان هيشكي رو ندارم.وقتي عمورو فراموش كردم افروز

رو داشتم كه جاي خالي عمورو واسم پر كنه چون دوستي من و افروز خيلي فراتر از

اينترنت و.....بود.دوستي عميقي با هم داشتيم.دوستي من و افروز انقدر عميق بود كه

تونست عشق عمورو زير پا بزاره.ما به كمك هم عمورو كه اين همه دوسش داشتيم فراموش

كرديم. اما حالا تا حدودي  افروز رو هم به دلايلي ندارم.


اون دوست هايي پيدا كرده كه خيلي باهاشون خوبه.درسته كه بهم ميگه با من صميمي تر از

همه ي دوستاشه اما من ميدونم كه قلبا به اين حرفش ايمان نداره.

تو اينترنت دلم به تو خوش بود.چون خيلي به يادم بودي.بيشتر از مژگان و سولماز ...حس

ميكنم قلبامون خيلي به هم نزديك بود.چون من هروقت دلم ميگرفت همون موقع تو يه جوك

واسم ميفرستادي و منو ميخندوندي.اما حالا چي؟ميدوني چند وقته ازم خبر نميگيري؟مهساي

مهربونم،مهساي گلم،عزيزم،اون موبايل مال من نيست.واسه همين من نميتونم بهت اس ام

اس بفرستم.همونطور كه واسه دوستاي ديگه ام نميفرستم. همونطور كه براي افروز

نميفرستم.اون موبايل مامانمه.از اونجايي كه پول اس ام اس مامانم خيلي زياد اومد من ديگه

اجازه ندارم با گوشي مامانم به دوستام اس ام اس بدم واسه همين بهت اس ام اس نميدم.ازم

دلگير نباش.

مهساي قشنگم،افروز بهم گفته كه تو بهش گفتي من بهش گفتم كه تو در مورد افروز(پشت

سر افروز)صحبت كردي.چرا همچين فكري ميكني؟يعني من انقدر فضولم؟تو حتي اگه پشت

سر افروز حرف بدي پيش من زده باشي كه نزدي من هيچوقت اون حرفو به افروز

نميگفتم.من ميدونم كي اينو به افروز گفته اما درست نيس كه بهت بگم.اين رازيه بين من و

افروز.......

مهساي نازينم اذيتم نكن.نگو منو نميشناسي.من به اينترنت پناه آوردم تا حرفامو بزنم و

درددل كنم.تو به غم هام اضافه نكن.تو دردمو بيشتر نكن.تو.......خواهش ميكنم.باورم كن

وقتي ميگم دوستت دارم.باورم كن....حرفامو باور

كن.............................................................

براي مژگان عزيزم:

مژگان جونم خيلي دلم برات تنگ شده.براي صدات،براي اس ام اس هات،براي قربون

صدقه ي عموپورنگ رفتن هات،براي خاطراتي كه از مدرسه رفتن هات برام تعريف

ميكردي.براي نظراتت،براي.............

عزيزم،خيلي ازت ممنونم.خيلي به يادم بودي و من از ته قلبم ازت تشكر ميكنم.مژگان

نازنينم،همونطور كه به مهسا هم گفتم اون موبايل مال من نيست.مال مامانمه.مامانم به تك

زدن حساسيت داره.به تك زدن هاي افروز كه شديدا حساسيت داره.تو نبايد به گوشي مامانم

تك ميزدي.اگه دوس داشتي از اين به بعد واسم اس ام اس بفرست اما اينو بدون كه من

نميتونم جوابتو بدم و همونطور كه به مهسا گفتم از اونجايي كه پول اس ام اس مامانم خيلي

زياد اومد من ديگه اجازه ندارم با گوشي مامانم به دوستام اس ام اس بدم واسه همين بهت

اس ام اس نميدم.ازم دلگير نباش.و اينو هم بهت بگم كه ديگه تك نزن.اون مرد اي كه هم كه

ميگي نميدونم كي بود؟اطلاعي ندارم.حالا ميشه بهم بگي كي بود و چي گفت؟شايد داداشم

بوده باشه!!!!!!!


مژگان جونم،من هم خيلي به يادت هستم.خيلي زياد.....هميشه بهت فكر ميكنم.مطمئن باش

دوستيت يه طرفه نيست و من خييييييييييلي به دوستت دارم و مطمئنم بيشتر از اون كه تو

به يادم باشي من به يادتم.

آپ كردم و خبرت نكردم؟؟؟؟من هيچكسي رو خبر نكردم.فقط چون وبلاگم خراب شده بود

رفتم به وبلاگ سولي و چون نظر مهسارو ديدم و يه دفعه دلم هواشو كرد رفتم تو وبلاگش و

وقتي نظرات دوستاشو ديدم حسوديم شد و بي اختيار بهش گفتم:خيلي بي معرفتي.


به وبلاگ تو هم اومدم.اينو بدون كه من بين تو و سولي و مهسا هيچوقت فرقي نميزارم.اما

وقتي اومدم به وبلاگت نميدونم چرا؟؟؟؟؟نميدونم چرا نتونستم نظر بزارم.خوشحالم كه به

يادم هستي و مثل مهسا بي معرفتي نكردي و بهم نگفتي كه:فراموشت كردم.


راستي خيلي خوشحالم كه ديگه غمگين نمينويسي.ميشه بهم بگي اون دوستي كه بهش قول

دادي كيه؟دارم از فضولي ميميرم.بگو ديگه........


عاشقانه دوستت دارم و هميشه به يادت هستم.تو دوست خيلي خوبي برام بودي و هستي اما

من فكر ميكنم كه لياقتت رو ندارم كه دلتو ميشكونم.اگه ازم دلگير شدي واسه اينكه آپ كردم

و خبرت نكردم منو ببخش.


براي سولماز جوووووووووووووووووووونم:

سولماز عزيزم من واقعا متاسفم كه بعد از اين همه مدت كه اومدم تو وبلاگت چرت و پرت

گفتم.ميدونم خيلي ازم ناراحت شدي اما ميگي كه ناراحت نشدي چون خيلي گليييييييي.چون

روح بزرگي داري.چون خيلي مهربوني اما من كه ميدونم تو ازم ناراحت شدي ولي مشكل

اينجاست كه من.نميدونم چطور بايد ازت بخوام كه منو ببيخشي.منو ميبخشي؟


سولي جونم خيلي احساس تنهايي ميكنم.خيلي از تفكراتم در مورد زندگي عوض شده.احساس

ميكنم كه زندگي قشنگه اما بدجوري احساس تنهايي ميكنم.كمكم كن.از تنهايي متنفرم.از خيلي

از چيزاي زندگي متنفرم اما بازم دوسش دارم ديگه مثل گذشته نيستم كه از زندگي بدم بياد.


انگار خيلي دارم چرت و پرت ميگم.همه ي چيزايي كه ميخواستم بهت بگم يادم رفت.


سولي جونم تنهام نزار.بي معرفت نباش.مثل مهسا نگو ديگه منو نميشناسي.مثل مژگان نگو

فكر ميكني من فراموشت كردم.مثل اونا دلمو نشكون.تورو خدا يه چيز جديد بگو.يه چيزي

كه خوشحالم كنه.از خودت برام بگو.حالت خوبه؟چه خبر؟مثل گذشته ها احساس تنهايي

ميكني؟بازم دلت ميگيره؟باهام حرف بزن.بهم بگو....راستي با عمو حرف زدي؟آخرين

باري كه باهاش حرف زدي كي بود؟بهم بگو......باهام حرف بزن.دلم براي حرف زدن

هات تنگ شده.بهم بگو.......


خيليييييييييييييييييي دوستت دارم.

 

مهسا و سولماز و مژگان عزيزم.خواهش ميكنم كه از اين بعد اگه خواستين بهم اس ام اس

بدين در مورد وبلاگم چيزي تو اس ام اس هاتون نگين چون مامانم اينا نميدونن كه من تو

اينترنت وبلاگ دارم!!!!!!!قبلنا ميدونستن اما الان يادشون رفته.نميخوام دوباره براشون

يادآوري بشه.

 

خدانگدار مهربوناي من.......

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:59 توسط يه محكوم به تنهايي |



داريوش فرضيايي،اينجا داره بارون ميباره و من هنوزم با باريدن بارون ياد تو ميافتم.به ياد

گذشته هايي كه با تو داشتم.ميخوام امروز از گذشته ها برات بگم......


عاشقانه ترين لحظه هاي زندگي من لحظه هايي بود كه تو حياط خونمون زير بارون به ياد

اشكهايي كه تو روزهاي گذشته برات ريختم ميافتادم


عاشقانه ترين لحظه هاي زندگي من شب هايي بود كه با ياد تو دنبال يه ستاره تو آسمون

شب

ميگشتم و با حسرت بهش نگاه ميكردم و ميزدم زير گريه...


عاشقانه ترين لحظه هاي زندگي من لحظه هايي بود كه تو چادرٍ نماز،با گريه،از خدا


ميخواستم كه تمام ثوابم از نماز براي تو بشه...

عاشقانه ترين لحظه هاي زندگي من زمان هايي بود كه با نگاه كردن به عكست زار زار گريه


ميكردم و از خدا ميخواستم يه روز خودتو از نزديك ببينم...


عاشقانه ترين لحظه هاي زندگي من وقت هايي بود كه با گريه عاشقانه هامو برات مينوشتم و

ميزاشتم تو وبلاگم...


عاشقانه ترين لحظه هاي زندگي من وقت هايي بود كه با حسرت،با گريه به خنده هات نگاه

ميكردم اما بازم از خدا ميخواستم كه همه ي غم هات رو به من بده و شادي هاي منو بده به تو...

 


آره...تمام عاشقانه هاي من با گريه گذشت چون عشقم يك طرفه بود.داريوش فرضيايي،عشق


خيلي نعمت بزرگيه.وقتي آدم عاشقه حس خوبي داره.من هم لحظات عاشقانه زيادي از تو به


ياد دارم.لحظاتي كه وقتي به يادشون ميافتم و مرورشون ميكنم سراسر وجودم پر از لذت


ميشه.اما با اين حال بازم خدامو شكر ميكنم كه افروز رو بهم داد و كمكم كرد تا با هم


فراموشت كنيم چون بدون عشق كمتر غصه ميخورم و گريه ميكنم.زندگي بدون عشق خيلي


قشنگه.زندگي با عشق هم خيلي قشنگه.البته اگه اون عشق دو طرفه باشه.


كلا به نظرم زندگي چيز قشنگيه.درست نميگم؟؟؟

 


دل من حالش خوشه اصلا بلد نيس بگيره


ولي خيلي تنگ ميشه گاهي ميترسم بميره


اما بازم به خودش مياد و سوسو ميزنه باز حياط خلوت سينه مو جارو ميزنه


ميگمش تا كي ميخواي عاشق بشي و بشكني؟


به روي خودش نمياره.ميپرسه:با مني؟


با كي ام؟با توي عاشق پيشه ي سر به هوا


با توي ديوونه ي در به در بي سر و پا


با تو كه هر چي دارم ميكشم از دست توهه


با تو كه هرجا ميرم مسير دربست توهه


كي ميخواي دست از سر آبروي من برداري؟


كي ميخواي عقلي كه دزديدي سر جاش بزاري؟


كي ميخواي بزرگ بشي،سنگين بشيني سر جات


سر به راه بشي و دنيارو نزاري زير پات؟!!!

 


خدانگهدار..................!
 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 11:42 توسط يه محكوم به تنهايي |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

گاه مي انديشم

خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا

از كسي مي شنوي،روي تو را

كاشكي مي ديدم.

شانه بالا زدنت را،

-بي قيد-

و تكان دادن دستت كه،

-مهم نيست زياد-

و تكان دادن سر را كه،

-عجيب!

عاقبت مرد؟

-افسوس!

-كاشكي مي ديدم!

من به خود مي گويم:

((چه كسي باور كرد

((جنگل جان مرا

((آتش عشق تو خاكستر كرد؟


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندهای روزانه

طراوت جوووووونم دوست خوبم
صفاي اشك وفاي غم(آقا احسان)
سايت عشق من
زهرا جعفرزادگان دوست خوبم
بهار گلم
عاطفه جوووووووووونم
پريساي عزيزم
سولماز جونم
مهسا جون مهربونم
مژگان جونم كه خيلي ماهه
آرشیو پیوندهای روزانه


نوشته های پیشین

هفته چهارم مرداد 1387

هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
هفته دوم بهمن 1386
هفته اوّل بهمن 1386
هفته اوّل دی 1386
هفته چهارم آذر 1386
هفته سوم آذر 1386
هفته دوم آذر 1386
هفته اوّل آذر 1386
هفته چهارم آبان 1386
هفته سوم آبان 1386
هفته دوم آبان 1386
هفته اوّل آبان 1386
هفته چهارم مهر 1386
هفته سوم مهر 1386
هفته اوّل مهر 1386
هفته چهارم شهریور 1386
هفته سوم شهریور 1386
هفته دوم شهریور 1386



قالب های نایت اسکین
    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin